
دیروز سالگرد بابا بودرفتیم سر مزارشامیر و میم نبودنولی اقای سین بود،حضورش اذیتم میکنهدلم برا بابا تنگ شده از وقتی رفت زندگیمون شکاف های بزرگی برداشتهمش آرزو می کنم کاش همه چی برگرده به عقبیا از خواب بیدار شم و ببینم بابا زنده ست،همه چی کابوس بودهحلوا پخته بودم،مامان گفت خیلی حلوای لطیفی شدهاگه بابا بود خوشش میومددلم برا بابا تنگ شدهاونموقع آ که بود فکرشم نمی کردم یه روزی اینقدر دلتنگش بشمبچه ها از من دلتنگ ترن اما گریه نکردنمنم گریه نکردمکلی ام گفتیم و خندیدیم که فضا سمت غم و غصه نرهبابا اینجوری...
ادامه مطلب